بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید روی میمونِ تو دیدن درِ دولت بگشاید صبر بسیار بباید پدرِ پیرِ فلک را تا دگر مادرِ گیتی چو تو فرزند بزاید این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید رَشکم از پیرهن آید که در آغوشِ تو خُسبد زهرم از غالیه آید که بر اندامِ تو ساید نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی پیشِ نطقِ شکرینت چو نی انگشت بخاید گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید دل به سختی بنهادم بازارِ داغِ ادبیاتِ جعلی
سعدی ( باب پنجم در عشق و جوانی ) و ( غزل ۲۷۷ )
تو ,چو ,داری ,آید ,چون ,شکرینت ,که تو ,تو داری ,داری همه ,آید که ,چون تو
درباره این سایت